می روم
چیزای زیادی هست که تو زندگی واسه ادم مهمه ... دوستهاش خاطراتش عقایدش و از همه مهمتر عزت نفسش ...
من امروز معتقدم خیلی دلچسب نیست وقتی که سال ها بعد ادم از عقایدش دست بکشه و تغییر عقیده بده ولی گاهی یه چیزایی خواه ناخواه عقیده ی ادم را تغییر می ده..
من یه روز بعد از ظهر پاییزی که می شد ٢٩ آذر٨٣ با نسا رفتیم تو یکی از به اصطلاح شیک ترین کافی نت های کاشان و نشستیم و من یه وبلاگ ساختم و اسمش را به خاطر علاقه ای که من بهش داشتم و علاقه ای که اون به پاییز داشت گذاشتم پاییز از آن تو ...
حالا ما هر دومون عوض شدیم و دیگه اون ادمای سابق نیستیم،این به معنی نیست که دوستای خوبی نیستیم!
این پنجاه و یکمین پست وبلاگ "پاییز از ان توست" و برای این پنجاه و یک پست هفتصد و هفتاد و نه کامنت گذاشته شده ...
حالا من دیگه نوشتن در این وبلاگ را متوقف می کنم و کمی بعد هم آن را حذف خواهم کرد... وبلاگی را که خیلی دوست می داشتم ...
از به بعد در وبلاگ دیگری خواهم نوشت با عنوان بهاربُد.
دوستانی که اینجا سر میزدند اگه دلشون بخواد در بهار بد مرا خواهند یافت...
تمام شد.
ادامه مطلبدریچه
ای داد ! حمید مصدق
تند باد
توفان و سیل و صاعقه هر سوی ره گشاد
دیگر به اعتمادِ که باید بود ؟
دیوار اعتماد فرو ریخت
و کسوتِ بلند تمنا
بر قامت بلند تو کوتاه تر نمود
پایان آشنایی
آغاز رنجِ تفرقه ای سخت دردناک
هر سوی سیل
سنگین و سهمناک
من از کدام نقطه
آغاز می کنم ؟
توفان و سیل و صاعقه
اینک دریچه را
من با کدام جرات
سوی ستاره ی سحری باز می کنم ؟
زده ام فالی !
| پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود | مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود | |
| یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان | بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود | |
| پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند | منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود | |
| از دم صبح ازل تا آخر شام ابد | دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود | |
| سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد | ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود | |
| حسن مه رویان مجلس گر چه دل میبرد و دین | بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود | |
| بر در شاهم گدایی نکتهای در کار کرد | گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود | |
| رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار | دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود | |
| در شب قدر ار صبوحی کردهام عیبم مکن | سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود | |
| شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد | دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود |
می گذرم...
از کنار باور ها
حقیقت ها
بودن ها و نبودن ها
از کنار خودم و شما
ایمان
و به گمان خودم از زیر چشم ِ ... می گذرم.
انسانم ... ... ...
تو می توانی هر گونه "بودن " را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی . اما آزادی انتخاب تو در چارچوب انسان بودن محصور است . با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد.
شریعتی
واژه ها
نرم نرمک می رسد اینک ...
شاخه های درخت ها روز های اخر زمستان دیدن داره ...
جوونه های که یواشکی چند روز زودتر پوسته ی قهوه ای درخت را شکافتن
و
سرک کشیدن بیرون ...
به دنیای پر از هیاهو و غوغای ما ... ادم ها
...
جوونه هایی که این بیرون اند احتمالا به اون هایی که امنیت گزیدند دارن می گن که :یالا دیگه بیاین بیرون اینجا همه چیز فوق العاده است ...
و پاسخ می شنوند :
ما منتظر بهار می مانیم ...
پی نوشت : خوانده شدم به حرم ارامش ... مشهد می روم همین یک دو ساعت دیگه ؛ اگر پیغامی هست اس ام اس کنید می گویمشان بی کم و کاست .
ای که از خانه ی من می گذری ... بهارت فراوان ... بهارت مبارک ...
قهرمان کيست؟
خیلی سخت بود جواب به بازیه وبلاگی که ساحل دعوت کرده بود؛
شاید در یک کلام بتونم بگم که علمداری که می توانست برود و نرفت...
می توانست بنوشد و ننوشید...
یک مرد...
...
خردی
از ماهیان کوچک این جویبار
هرگز نهنگ زاده نخواهد شد،
من خردی عظیم خود را
می دانم و می پذیرم ،
اما وقتی که پنجه ی فتادن ریگی
خواب هزار ساله ی مردابی را می آشوبد،
این مشت خشم بی گمان بیهوده نیست که برجدار دلم می کوبد.
اسماعیل خویی
نی باده کند مستم نی سر خوشم ار هستم
سه سال تمام شد ... با یک روز تاخیر من در به روز کردن می شود حالا سه سال تمام و یک روز که پاییز از آن تو را می نویسم ... گفته بودم و باز می گم که این توهمان سلبی ناز است ... نام خوش اهنگ و شیرینی که ان سویش هم به همان شیرینی است گرچه این روز ها از من عصبانیه و همه جا هم می گه ...
اما اون روز ها ...
بی بهانه شاد بودم این روز ها دنبال بهانه ام برای همه چیز حتی برای شاد بودن...
اون روز ها ...
این روز ها ...
انگار ... می نمایم...
خوابم یا بیدار؟
باغ بی حرفی
هیچ چیز برای گفتن ندارم...
این روز ها کسی هم گیر نمی دهد که به روز کن ...
به جز قیصر که دیگر پیاله را سر کشیده است...
چقدر هیچ حرفی نیست...
یاد روز هایی که کلمات امان به هم نمی دادند به خیر...
شوکران
...
روبروی آینه ایستاده ام ...
به چشمانم نگاه می کنم ...
به عمق چشمانم ...
دیگر اثری از دلربایی های گذشته در آنها نیست.
سليقه
نمی دونم ایا می شه این ایراد را به سلیقه ام وارد کنم که در افسون رنگ ها و نقش ها دل می بازه و هر انچه که را چشم نواز تر باشه بی شک زیبا تر می دونه ؟
ماه هاست که با خودم کلنجار می رم که ایا این ایراد به سلیقه ی من وارده یا نه ؟
ماجرا از وقتی شروع شد که قرار شد پناهنده بشیم ... وقتی فهمیدم که به جای مسجد زیبا و بی بدیل امام باید در مسجد حکیم باشیم با خودم گفتم حیف ، اما وقتی که برای اولین بار رفتم مسجد حکیم اونقدر بلند افسوس خودم را ابراز کردم که دور و بری ها انتظارش را نداشتند... استدلالم این بود که حیف نیست ادم مسجد امام با اون همه شکوه و عظمت و افسون رنگ و نقش رها کنه و در مسجدی آجری بدون هرگونه بازی رنگ ها و دلبری اسلیمی ها اوقات به سر کنه ؟
اما ...
فقط یک شب گذشت ،
که انگار مسجد حکیم اسرار نهان خودش را برای ما که پناه برده بودیم یکی یکی بر ملا می کرد...
رد نازکی از یک ردیف کاشی لاجوردی که انگار لا انقطاع دور تا دور شبستان و گنبد گشته بود و نقش زده بود ... عجیب هندسی و نوین ... اما بزرگترین رازی که در مسجد حکیم برای من اشکار شد این بود که انگار این مسجد در اوج عظمتش و سکوت با وقارش اصلا از معماری تقارن پسند ایرانی متابعت نکرده بود ... سه روز طول کشید تا این عدم تقارن بر من بر ملا شد ... گرجه همه ی سه روز را سر به هوا دنبال خطوط رفتم اما روز اخر بود که فهمیدم چه در معماری و چه در اندک کاشی کاری ها هیچ اثری از تقارن وجود نداره... و این اوج تعجب من و شاهکار مسجد حکیم بود.
شاید در یکی دو پست قبلی می شد مسجد امام را وصف کرد اما بی اغراق شکوه در اوج سادگی مسجد حکیم را نمی تونم وصف کنم ...
از همون لحظاته که سوال بالا ذهنم را درگیر کرده.
بی خوابی
شاید یک قصه شاید یک واقعیت
دختر کوچولو از لای درز در با نگرانی و ترس داره به خواهرش که تو بغل مادر ناتنی دست و پا می زنه نگاه می کنه ... تمام سعیش را می کنه که جیکش در نیاد ،نکنه که نا مادری بفهمه که پشت در قایم شده ...
داره با دلهره تمام به شیشه ی سوسک های خاکستری که مادر بزرگ همیشه بهشون می گفت خر خاکی نگاه می کنه که نا مادری با مهارت تمام اون ها از توی شیشه در می یاره و به زور توی دماغ خواهر بزگترش فرو می کنه و جلوی دماغشو می گیره تا خر خاکی ها نیان بیرون....
...
دخترک لباس سیاه عزای خواهر بزگترشو پوشیده که دوباره از لای درز در همون صحنه ی سوسک های خاکستری را می بینه این بار خواهر دومشه که لابلای دست و پای نامادری دست و پا می زنه ...
...
دخترک اونقدر سنش کمه که معنای این کار را نمی فهمه ... اما می دونه که باید خیلی وحشتناک باشه خر خاکی از توی دماغ ادم بره بالا ... از خودش می پرسه خر خاکی ها شب را کجا می خوابن ؟ از توی دماغ که برن بالا باید تا شب برسن به چشم اما چرا هیچ وقت تو چشم خواهرهاش خر خاکی ندید؟
...
_خانم این جوراب های منو می شورید؟
_پاشو ... پاشو دختر شنیدی که بابات چی گقن؟پاشو برو جوراب های بابا جونتو بشور از راه رسیده خسته اس ...
_باشه خانم الان می رم ولی قول بده کهاز اون خرخاکی هاکه تو دماغ ابجی هام کردی،تو دماغ من نکنی ، هر کاری بگین انجام می دم...
زير گنبد لاجوردی
نگاه
می گه: عظمت باید در نگاه آدم باشه ،
می گه: مهم اینه که تو چقدرعمیق نگاه می کنی؟ چقدر بصیر؟
می گه: این نگاه کردن آدم ها ست که اونها را می سازه ، این که تو با چه نگاهی نگاه می کنی ، اینکه تو چقدرعمیق می بینی ؟
می گه : همه ی ما به همین دنیا نگاه می کنیم ،آره همه به یک چیز نگاه می کنیم ،اما چرا این همه با هم متفاوتیم ؟ خوب همون نوع نگاهه که آدم ها را متفاوت از هم می کنه.
می گه : این نگاه ماست که انسان ِ ما را می سازه!
می گه بعضی هامون کوتوله ی انسانی هستیم آخه از بس نگاهمون سطحیه ... اما بضی دیگه اونقدر عمیق نگاه می کن که قد انسانشون از حد درک ما خارجه.
* * *
چیزی نمی گم.
* * *
اما فکر می کنم ...
به نگاهم
به نگاهم به آنچه که همه می بینن
به نگاهم به خودم_آنچه که تنها و تنها خودم می بینم _
به انسانم
به قد و قواره ی انسانم
به اینکه چطور کوتاه رنجور نگهش داشتم.
خاطره يه روز خوب
بعضی روزها خیلی خوبن ...
خیلی خوب شروع می شن و مملو هستند از اتفاقات خوب که گاهی برای همیشه خاطره می شن...
مثلا همین سه شنبه که گذشت برای من پر بود از اتفاقات خوب که نمی دونم کدوم یکی واسطه ی رخ دادن دیگری شد...
مدت ها بود که دوستی را می شناختمش و با هم کلی رفیق شده بودیم اما فاصله ها تا به حال اجازه نداده بودن که ببینمش ...
مدت ها بود که دلم هوای زیارت خانم بی بی فاطمه معصومه (س) کرده بود...
و چند وقتی می شد که دوست تازه و ماه پیدا نکرده بودم ...
از خوش روزگار قسمت شد در حرم خانم معصومه (س) به دیدار روی دوست نائل بشیم و در معیت ایشون دوستان تازه و رفقای اهل حال پیدا کنیم...
خلاصه اینکه تمام روز را فکر می کردم عجب روز خوبی بود...
شکر
پی نوشت:البته قم دوستان زیادی بودند که ادب اقتضا می کرد ببینمشون اما یه فرصت چند ساعته مجال نمی داد. ان شا الله در اولین فرصت...
...
سلام
پی نوشت: یک دو سه امتحان می کنیم ... وبلاگ هنوز کار می کنه.
مصلوب
چشمانَ ت٬ بی شک عزادار نقره هایند
که ٬
این چنین مصلوبم کرده ای بر فراز جلجتای
مژگانَ ت
...
