پاییز عروس فصل ها

 

اين روز ها که می گذرد خيلی درگير زندگی شده ام و از خودم خود خود خودم دور...دور دور دور ..

زندگی کردن که به همين سادگی ها نيست آخه بايد داخلش شوی درگيرش شوی ...بايد باهاش گلاويز شوی ..صد بار ببازی تا شايد يه بار مساوی کنی..همين هم شيرينه ها. همين هم هنر می خواد يکبار که گليمت را خودت ازآب بالا می کشی کلی کيف می کنی و می گويی آری اين بار به خودم حداقل به خودم ثابت کردم که آره من می تونم ..من از پسش بر ميام ...

گر چه اين جور زندگی کردن: مبارزه با دنيای خارج ...آدم های خارج ...و شرايط خارج از خودت خيلی کيف داره و تو چون کوتاه نمی ايی و می جنگی بيشتر تر کيف داره .اما با اين حال خيلی انرژی از تو           می گيره ..ديگه نمی ذاره که به کار های ديگت برسی ..بدی زندگی هم همينه اگه بخوای با دنيای درونت بجنگی ..اگه بخوای تکليفت را با خودت ..با دلت.. با قلبت..با ايمانت..و يا حتی شايد با خدات روشن کنی که همه اين کارها خودش يه عمر وقت می گيره ..اون وقت بين درگيری های داخلی و خارجی درگير    می شی و درگيری پيش می ياد و اونوقت می شه در گيری در درگيری ... وقتی ميگم بدی زندگی به همينه ..منظورم اينه که اگه نابلد باشی اگه زندگی کن ماهری نباشی ..نمی تونی بين تضاد های داخل و خارج هماهنگ بشی ..يه بار از ته سوزن رد می شی و لی يه بار از دروازه دوات هم رد نمی شی ... حالا فکر کن که می خواهی آروم باشی و باوقار و درون گرا و متفکر (آخ که چقدر دلم می خواد اينجوری باشم)اما هيجانات و شيطنت ها را چه بايد کرد؟  حتی روح از قالب زياد بودن ها هم بی تکليف          می مانند ...  همين می شه که اين می شه ..اون وقت برای اينکه درگير اين مسايل نشی می آيی و خب بی خيال درون ...درگير و داخل در مسايل بيرون ميشی ..با اينکه ميدونی چقدر گنده (البته به قول دوستم)...پس چقدر سخته که اونقت وقتی وارد اين دنيای گند شدی نا گند زندگی کنی.

ساده باشی و روان مثل آب....

پينوشت:من همين يکی دو روزه فارغ التحصيل شدم....و چقدر احساسی نزديک به دل تنگی تو دل آدم لونه می کنه اين جور وقت ها....

   + پاییز ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٦
    پيام هاي ديگران ()