پاییز عروس فصل ها

سليقه

نمی دونم  ایا می شه این ایراد را به سلیقه ام وارد کنم که  در افسون رنگ ها و نقش ها دل می بازه و هر انچه که  را چشم نواز تر باشه بی شک زیبا تر می دونه ؟

ماه هاست که با خودم کلنجار می رم که ایا این ایراد به سلیقه ی من وارده یا نه ؟

ماجرا از وقتی شروع شد که قرار شد پناهنده بشیم ... وقتی فهمیدم که به جای مسجد زیبا و بی بدیل امام باید در مسجد حکیم باشیم با خودم گفتم حیف ، اما وقتی که برای اولین بار رفتم مسجد حکیم اونقدر بلند افسوس خودم را ابراز کردم که  دور و بری ها انتظارش را نداشتند... استدلالم این بود که حیف نیست ادم مسجد امام با اون همه شکوه و عظمت و افسون رنگ و نقش رها کنه و در مسجدی آجری بدون هرگونه بازی رنگ ها و دلبری  اسلیمی ها  اوقات به سر کنه ؟

اما ...

فقط یک شب گذشت ،

که انگار مسجد حکیم اسرار نهان خودش را برای ما که پناه برده بودیم یکی یکی بر ملا می کرد...

رد نازکی از یک ردیف کاشی لاجوردی که انگار لا انقطاع  دور تا دور شبستان و گنبد گشته بود و نقش زده بود ... عجیب هندسی و نوین ... اما بزرگترین رازی که در مسجد حکیم برای من اشکار شد این بود که انگار این مسجد در اوج عظمتش و سکوت با وقارش  اصلا از معماری تقارن پسند ایرانی متابعت نکرده بود ... سه روز طول کشید تا این عدم تقارن بر من بر ملا شد ... گرجه همه ی سه روز را سر به هوا دنبال خطوط رفتم اما روز اخر بود که فهمیدم چه در معماری  و چه در اندک کاشی کاری ها هیچ اثری از تقارن وجود نداره...  و این اوج تعجب من و شاهکار مسجد حکیم بود.

شاید در یکی دو پست قبلی می شد مسجد امام را وصف کرد اما بی اغراق شکوه در اوج سادگی مسجد حکیم را نمی تونم وصف کنم ...

از همون لحظاته که سوال بالا ذهنم را درگیر کرده.

   + پاییز ; ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

بی خوابی

شاید یک قصه شاید یک واقعیت

 

دختر کوچولو از لای درز در با نگرانی و ترس داره به خواهرش که تو بغل مادر ناتنی دست و پا می زنه نگاه می کنه ... تمام سعیش را می کنه که جیکش در نیاد ،نکنه که نا مادری بفهمه که پشت در قایم شده ...

 

داره با دلهره تمام به شیشه ی سوسک های خاکستری که مادر بزرگ همیشه بهشون می گفت خر خاکی  نگاه می کنه که نا مادری با مهارت تمام اون ها از توی شیشه در می یاره و  به زور توی دماغ خواهر بزگترش فرو می کنه و جلوی دماغشو می گیره تا خر خاکی ها نیان بیرون....

 

...

دخترک لباس سیاه عزای خواهر بزگترشو پوشیده که دوباره از لای درز در همون صحنه ی سوسک های خاکستری را  می بینه این بار خواهر دومشه که لابلای دست و پای نامادری دست و پا می زنه ...

 

...

دخترک  اونقدر سنش کمه که معنای این کار را نمی فهمه ... اما می دونه که باید خیلی وحشتناک باشه خر خاکی از توی دماغ ادم بره بالا ... از خودش می پرسه خر خاکی ها شب را کجا می خوابن ؟ از توی دماغ که برن بالا باید تا شب برسن به چشم اما چرا هیچ وقت تو چشم خواهرهاش خر خاکی ندید؟

...

_خانم این جوراب های منو می شورید؟

 

_پاشو ... پاشو دختر شنیدی که بابات چی گقن؟پاشو برو جوراب های بابا جونتو بشور از راه رسیده خسته اس ...

 

_باشه خانم الان می رم ولی قول بده کهاز اون خرخاکی هاکه تو دماغ ابجی هام کردی،تو دماغ من نکنی ، هر کاری بگین انجام می دم...

 

 

   + پاییز ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٩
    پيام هاي ديگران ()