پاییز عروس فصل ها

آغاز ِ تو؛ تولد

به رسم ِ خانه ی خودم٬ با اجازه ی صاحبخانه:

به نام ِ حضرت ِ مهربانترين...

« وقتي انتظار مي کشيم، از گوش که سر و صدا ها را مي شنود تا ذهن که آنها را مي گيرد و بررسي مي کند،

 و از ذهن تا قلب که  نتيجه ي بررسي هاي ذهن به آن داده مي شود،

 اين مسير ِ دوگانه با چنان شتابي پيموده مي شود که حتي متوجه مدتش نمي شويم، و چنين به نظر مي آيد که:

سر و صدا ها را خود ِ قلبمان مستقيما مي شنود. »

 

در جستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست

 

آغاز ِ تو؛ تولد:

یادت می آید ۲۹ آذر ۱۳۸۳... اون شهر ِ کویر و کافی نت و روزهای آخر پاییز و فکری که توی کله ات هی بزرگتر شده بود و آنقدر که حتما باید تحقق می یافت... رفتیم و نشستیم و من چشمهایم را...

و پاییز از آن ِ تو...

و هنوز هم فکر می کنم این قشنگ ترین عنوان است برای این خانه.

یادت میاد کامنت های بلقیس و آس ِد بابا را؟!!!

به تقویم هایت نگاه کردی و امروز ۲۹ آذر ۱۳۸۵ و سال گشت ِ یک تولد و مرور ِ دو سال خاطره و تماشای دنیایی پر از آدم ها و حرف ها و شعر های وبلاگستان...

به تقویم هایت نگاه کردی و رد ِ نگاهت هی برگشت عقب و عقب و عقب تر تا تمام ِ لحظه های دو سال ِ گذشته را میان ِ دست هایت جمع کردی و حس کردی چقدر زیاد شد و چه زود گذشت و چه خوب و گاهی چه تنها و غمناک...

من٬ حالا به تقویم ها نگاه می کنم و انگار ناگزیرم از باورشان... چه تلخ٬ که فصل ِ من دارد می رود و من٬

سر و صدا ها را خود ِ قلبم مستقيما مي شنود٬ در این انتظار...

 

تلخ نشوم٬

دو سالگی ِ خانه ی دوست است و من اینجا را - می دانی- زیاد دوست می دارم. آنقدر که وقتی هیچ جایی ماندنم تاب نمی آورد٬ اینجا نبودنم٬ بی تابم می کند.

و تمام ِ آرزو های خوب و لبخند ها و تبریک ها٬ برایت...

و مبارک است.

 

سلبی ناز

 

 

شُکر، حضرت ِ مهربانترينم را...

 

 

 

   + پاییز ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٢٩
    پيام هاي ديگران ()