پاییز عروس فصل ها

زير گنبد لاجوردی

پارسال دور و بر همین روز ها بود که خلوت کرده بودم...
رفتم نسشتم زیر گنبد، سرمو تا ته گرفتم بالا و چشم دوختم توی گنبد ...
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ...
نفس کم آوردم ...
با تمام وجود سعی می کنم تا رد شاخه ها را بگیرم تا برسم به اخرش انگار اگه بتونم تا تهش برم می رسم به خود خدا اما این اسلیمی ها رندانه تر از این حرف ها خودشون را تو قوس گنبد به رقص در می یارن که بتونم اونها را تو بیضی تنگ چشمهام اسیرشون کنم ...
تو زرد و سفید و سبز این اسلیمی ها ست که دنبال رمز عاشقی می گردم ...
پیچش شاخه هاست که نئشه ام می کنه انگار کم کم دارم میرم تو خلسه، دستام را که اهرم کردم زیر بدنم دارن شل می شن دیگه تاب نمی یارم دستهام را رها می کنم و دراز می کشم خلسه بیشتر و بیشتر می شه نمی فهمم که کی چشمام بسته می شن...
...
...
...
چشمهام را باز می کنم
آه ه ه ه ه ه ه ه ه
نگاهم می افته به شکوه به عظمت به ...
نفس کم می یارم ...
واژه هم ...
چطور می شه تجربه ی زیر گنبد مسجد امام اصفهان طاق باز خوابیدن را تو واژه ها اسیر کرد؟
شکوه و عظمت خارق العاده ی طهارت روح مردمانی که در این گنبد حک شده به زبان در نمی اید...  
 

   + پاییز ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٩
    پيام هاي ديگران ()