پاییز عروس فصل ها

بی خوابی

شاید یک قصه شاید یک واقعیت

 

دختر کوچولو از لای درز در با نگرانی و ترس داره به خواهرش که تو بغل مادر ناتنی دست و پا می زنه نگاه می کنه ... تمام سعیش را می کنه که جیکش در نیاد ،نکنه که نا مادری بفهمه که پشت در قایم شده ...

 

داره با دلهره تمام به شیشه ی سوسک های خاکستری که مادر بزرگ همیشه بهشون می گفت خر خاکی  نگاه می کنه که نا مادری با مهارت تمام اون ها از توی شیشه در می یاره و  به زور توی دماغ خواهر بزگترش فرو می کنه و جلوی دماغشو می گیره تا خر خاکی ها نیان بیرون....

 

...

دخترک لباس سیاه عزای خواهر بزگترشو پوشیده که دوباره از لای درز در همون صحنه ی سوسک های خاکستری را  می بینه این بار خواهر دومشه که لابلای دست و پای نامادری دست و پا می زنه ...

 

...

دخترک  اونقدر سنش کمه که معنای این کار را نمی فهمه ... اما می دونه که باید خیلی وحشتناک باشه خر خاکی از توی دماغ ادم بره بالا ... از خودش می پرسه خر خاکی ها شب را کجا می خوابن ؟ از توی دماغ که برن بالا باید تا شب برسن به چشم اما چرا هیچ وقت تو چشم خواهرهاش خر خاکی ندید؟

...

_خانم این جوراب های منو می شورید؟

 

_پاشو ... پاشو دختر شنیدی که بابات چی گقن؟پاشو برو جوراب های بابا جونتو بشور از راه رسیده خسته اس ...

 

_باشه خانم الان می رم ولی قول بده کهاز اون خرخاکی هاکه تو دماغ ابجی هام کردی،تو دماغ من نکنی ، هر کاری بگین انجام می دم...

 

 

   + پاییز ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٩
    پيام هاي ديگران ()