پاییز عروس فصل ها

می روم

چیزای زیادی هست که تو زندگی واسه ادم مهمه ... دوستهاش خاطراتش عقایدش و از همه مهمتر عزت نفسش ...

من امروز معتقدم خیلی دلچسب نیست وقتی که سال ها بعد ادم از عقایدش دست بکشه و تغییر عقیده بده ولی گاهی یه چیزایی خواه ناخواه عقیده ی ادم را تغییر می ده..

من یه روز بعد از ظهر پاییزی که می شد ٢٩ آذر٨٣ با نسا رفتیم تو یکی از به اصطلاح شیک ترین کافی نت های کاشان و نشستیم و من یه وبلاگ ساختم و اسمش را به خاطر علاقه ای که من بهش داشتم و علاقه ای که اون به پاییز داشت گذاشتم پاییز از آن تو ...

حالا ما هر دومون عوض شدیم و دیگه اون ادمای سابق نیستیم،این به معنی نیست که دوستای خوبی نیستیم!

این پنجاه و یکمین پست وبلاگ "پاییز از ان توست" و برای این پنجاه و یک پست هفتصد و هفتاد و نه کامنت گذاشته شده ...

حالا من دیگه نوشتن در این وبلاگ را متوقف می کنم و کمی بعد هم آن را حذف خواهم کرد... وبلاگی را که خیلی دوست می داشتم ...

از به بعد در وبلاگ دیگری خواهم نوشت با عنوان بهاربُد.

دوستانی که اینجا سر میزدند اگه دلشون بخواد در بهار بد مرا خواهند یافت...

تمام شد.



   + پاییز ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٦
    پيام هاي ديگران ()