دالان الفبا

پيش نوشت يک:‌مامانم معلم کلاس اوله و اين آخرين ديکته امسال بود که برای شاگردانش گفته و بعد هم بی خبر براشون به آدرساشون پست کرده.

پيش نوشت دو : من دلم برای مدرسه تنگ شده!

 

 به نام خداوند بخشنده مهربان <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

روزی به نام شکوفه ها با مادرم آمدم. گفتند: اینجا مدرسه است،به پشتم کوله ای داشتم پر از کتاب و دفاتر زیبا ، بعضی پر ازخطوط  و بعضی سفید ِسفید. من آن سفید ها را بیشتر دوست داشتم چون زیبا تر بودند.جشنی و خنده ای و سروری و عکس و فیلم برداری. چه روز قشنگی بود!خیلی خوشم آمد،با خودم گفتم چه مدرسه خوب است.اگر هر روز این طور باشد،خیلی به من خو ش می گذرد.

 اما!اما! روز بعد و روزهای بعدباید می نوشتم ،می خواندم،صبح ها زود از خواب بیدار می شدم و کوله ی سنگین به پشتم می انداختم و به مدرسه می آمدم .نه تنها از آن برنامه های روز شکوفه ها خبری نبود بلکه به شدت باید کار می کردم .من مجبور بودم هر گاه صدای معلم را می شنیدم به حرف هایش گوش کنم،اگر نکته ای را بازی گوشی می کردم !چه بسا مطلب مهمی را از دست می دادم. خلاصه درد سرتان ندهم !چه خون دلها که معلم خورد !چه دلهره ها که خودم داشتم! و چه زحمت ها که به پدر و  مادرم دادم .اما کم کم داشتم حلاوت آموختن را می چشیدم  چه شیرین بود نوشتن بابا! چه لذت بخش بود نگاشتن مادر!

اکنون دیگر آن صفحات سفید را نمی پسندیدم ، هر چه برگه ها خطوط بیشتری داشتند بیشتر دوستشان داشتم.

اکنون می توانم قرآن بخوانم و با مطالب کتاب داستان ها به سفر های جادویی بروم. می توانم با قصه ها پرواز کنم ،به سرزمین شاه پریان بروم ،سیندرلا را از نزدیک ملاقات کنم و با آلیس ،در سرزمین عجایب قدم بزنم.

من دیگر می توانم مانند فرشته ها بر فراز نیکی ها پرواز کنم .من از دالان الفبا گذشتم. من در بهشت کوچک کلاس از نهر شیرین سواد خودرم.اما سیراب نشدم من در بهشت  کوچک کلاس به شاخه های درخت معرفت دست یافتم و میوه خوبی چیدم .

اما من در بهشت کوچک کلاس هر چه گشتم یک چیز را نیافتم و آن معنای این شعر بود: 

گفت استاد که مبر حف از یاد

یاد باد آنچه مرا گفت استاد

هیچ یادم نرود این معنا

 که مرا مادر من نادان زاد

پدرم نیز چو استادم دید

گشت از تربیت من آزاد

پس مرا منت از استاد بود

از پی تربیت من ایستاد آزاد

هر چه می خواست آموخت مرا

غیر یک نکته که ناگفته نهاد

قد راستاد نکو داشتن

حیف که استاد به من یاد نداد

گر که مرده ست روانش پر نور باد

ور زنده بود خدا یارش باد.

 

 

/ 20 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ادیسه

باز این نمایش سرخ و کبود و زرد، من را به کودکی و کوچه می برد این بار طرفهای مهرماه، وقتی که مشق شب همه را خواب می کند، رؤیای مدرسه لالایی من است با این تراش تیز آنهمه "یادش بخیر"ها، باز این مداد خاطره ها تیز می شود پاییز می شود سلام همسايه

سلبي ناز

دختر................... نمی شه يه سر بيايی تهرووون؟ من دستم بنده. نمی تونم بيام. چی؟ تو هم سرت شلوغه؟ ... پس...؟ می گم... هيچی ولش کن...

...

لطيف بود... همين

...

يه چيز ديگه. شما يه کم زيادی با قاطعيت اظهار نظر می کنيد. نمی دونم تحصيلاتتون چيه اما احساس می کنم کمی زيادی اعتماد به نفس داريد چون در حوزه های مختلف نظر می ديد :) ببخشيد ها اما خب... بايد همون طور که با صراحت نقد می کنيد نقد پذير هم باشيد. حتی کمی بيشترک... چند تا از مطالبتون رو خوندم و کامنت گذاشتم. اميدوارم که موفق باشيد. ضمنا مطلبتون چند تايی هم اشتباه نگارشی و ايراد وزنی در شعر داشت که بهتره تصحيحشون کنيد. براتون روزهای خوبی رو آرزو می کنم. در پناه خدا باشيد.

پاييز

سلام دوست سه نقطه ۱ـمی دونم مطلبم و شعرم ايراد داره ولی من پايبنديم به اصل را رعايت کردم و تغيير ندادم ۲ـ همه کامنتهاتون را خوندم ۳ـ از کجا می دونين من نقد پذير نيستم ؟البته من نمی گم که هستم ۴ـمگه بده ادم در همه ـنه در همه ـدر بعضی از زمينه ها نظرشو بگه؟۵ـمن فکر می کنم اگه ادم اظهار نظر می کنه خوب بايد قاطع باشه اگر نه کسی نظرشو جدی نمی گيره! ۶ـمن اعتماد به نفسم خوبه ولی فک کنم زيادی نيست ۷ـ تحصيلاتم ليسانس زبان انگليسيه۸ـمن شما را نشناختم خودتونو معرفی نمی کنين؟

سلبي ناز

سلام دخترم... اينجا چه خبر شده... من به کامنت های بی اسم و نشون حساسيت دارم... خب چرا آدما پشت سه نقطه قايم می شن... البته از اين بابت اظهار نظر کردم که اينجا هم مثل خونه ی خودم... تو می دونی بانو... من اينجا را...

سلبي ناز

می گم که......... هيچی عصری زنگ می زنم صداتو بشنوم...

منم

سلبی نازم منم مور مورم می شه بدونم کی وبلاگمو می خونه و نظر م یده ولی خو باشکالی هم نداره ...اینجام که خونه خودته حرفی توش نیست.

...

اهميتی داره مگه؟ به نظر من که اصلا مهم نيست. از جنس ماقال و من قال است. نگاه کنيد ببينيد چی ميگم. شناختن من هم کاری نداره. اين مهمه که خودتون رو بشناسيد که اگر چنين بشه عرف ربه خواهد بود در پی. اصلا زندگی هم اينقدر اهميت نداره. مهم همين نوشتن هاست و از کلاس اول به کلاس دوم رفتن ها و مهم ستاره است که هنوز چشمک ... می بينيد ... واژه نگاری گرفتاری نداره اما از دل نويسی کمی سخته. شما که همه کامنت ها رو می شناسيد يکی هم ناشناس... چه ايرادی داره. تازه مثلا من بگم اسمم مريمه ... خب چيزی عوض نميشه چون شما که نمی تونيد مطمئن باشيد. تنها فرقش اينه که من رو مريم صدا می کنيد. جواب هايی هم که داديد به حرفام موضوع رو روشن نکرد. شايد هم قرار نبوده روشن کنه. ضمنا قاطع بودن ... نمی دونم کار درستيه يا نه... در هر حال موفق باشيد ... به روز هم بکنيد که بيايم بخونيم ... مرسی

من خودمم

سلام دوست که می گی مهم نیست اسمتو بدونم یا نه ...باشه من خیلی اصرار نمی کنم...البته مهمه اما نه به دلایلی که شما رد کردین به دلایل دلی! ولی من مهم بران اینه که یه نفر حتی اگه اسمشو ندونم نظرشو بده... اما اینکه گفتین جوابم واضح نیست چند تاش واضحه : ۱-سعی می کنم نقد پذیر باشم ۲-در برخی موارد اعتماد به نفسم خوبه ۳-لیسانس زبانم۴-... به نظر من قاطع بودن خیلی خوبه ...مرسی که به وبلاگم سر می زنین.