اعتراف

خیلی وقت ها فکر می کردم که من چیز زیادی از زندگی نمی خوام فقط همین که به اونچه که تلاش می کنم و استحقاقش را دارم برسم برام کافیه... شاید به نظر خود خواهی بزرگی می رسید اما من هم د رعوض برای اونچه که می خواستم تلاش می کردم...

تا همین یکی دو ماه اخیرکه اصطکاکم با زندگی و روزگار زیاد شد ... با خودم همش این سوال را تکرار می کردم که چرا اینطور شد... من که خودم در مقام موعظه لاف مصلحت و خیریت برای دیگرون می زدم حاضر نبودم که قبول کنم اوضاع احوال ِ حال ِ من هم  شاید خیریت منه... همیشه قبل از اینکه به زعم خودم اوضاعم اینطور به هم بریزه هر کسی از من در موردش سوال می کرد من می گفتم :"توکل به خدا"  "هر چی خدا بخواد" "راضی ام به رضای خدا"  ... دروغ می گفتم چون اونطور نشد و من از لحظه اول شروع کردم ؛ اول به مریض شدن و بدخلقی کردن و غرزدن و  بعدش هم به دروغ گفتن ...بعد هم به مبارزه منفی علیه اونچه که برای خودم یه فاجعه می دونستم در حالیکه خیلی ها تو روی خودم بهم میگفتن خوش به حالت_با حسرت تمام_ کاش من هم جای توبودم، اما من که از جایی که خودم بودم، اصلا خوشم نمی اومد و هنوز تو باور من نمی گنجید که من من من  به این روزافتاده باشم، گاهی تو دلم  میگفتم ای ادم های کوتاه بین! همیشه انگار عادت کرده بودم که در بهترین جا قرار بگیرم و موجب تحسین همه نسبت به خودم بشم.

اوضاع به همین منوال یکی دوماهی سپری شد و من در لاک ناسپاسی خودم فرو و فروتر رفتم... تا به خاطر تلاش برای جنگیدن و مغلوب کردن سرنوشت پا شدم رفتم تهران.

ناگفته نماند که از همون اوایل کلی نشانه _ نمی دونم به نشانه ها اعتقاد دارین یا نه؟_ گویا و خموش هی به من گفتن که  مصلحت تو همینه و اصلا هم اوضاع بدی نیست...این نشانه ها اونقدر رد خور نداشتن که حتی گیجی مثه خودم که اصلا اهل نشانه ها نیستم  هم این نشانه ها را  می دیدم و درک می کردم.

در تهران باز هم  یکی دوتا از اون نشانه ها تکرار شد... اما اونچه که منو به فکر فرو برد و به مثابه یک تلنگر بود تا بفهمم که من چقدر توقعم از زندگی زیاده صحبت های یه دوست بود که داشت برام نقل قول می کرد... وقتی تو اتوبوس میدون صنعت نشتیم  شاید این هم خواست خدا بود که اون حرف را اول زد ... انگار تمام دنیام جلو چشمام اومد... مثل خورد شدن یه جام شیشه ای ... حس کردم که چقدر... 

اونجا بود که تونستم تصویر ذهنی ِ خودم را که  مدت ها بود تلاش می کردم برای خودم ترسیم کنم به راحتی ببینم...

اونجا بود که تازه فهمیدم چقدر به دنیا بدهکارم ... به اندازه ی تمام نافرمانی هایی که کردم... اونجا بود که لطف بی حد و حصر خداوند را به خودم فهمیدم... معنای این که خداوندا با ما با لطفت رفتار کن و نا با عدلت... اگر قراربود عمل و نتیجه ی مرا با عدل خداوندی سنجید  واقعا نمی دونم الان باید کجا می بودم.

انگار برای یک لحظه _ ولی تنها و تنها یک لحظه _ این اجازه را که دیگر در زندگی توقعی داشته باشم را از خود سلب کردم. 

تلنگر زده شد... این هم یک نشانه بود... اما دریغ دریغ دریغ... دریغا که من دوباره بنای نافرمانی گذاشته است...و این بار آگاهانه... به کجا فرار کنم ازدستش؟ از دست خودم؟ از دست منم؟

 

...

...

...

 

 

/ 14 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلبی ناز

حرفی ندارم انگار... گفتم... گفتی... انديشيديم...

سلبی ناز

تو خواب ديدم يه کامنت ِ محشر برات گذاشتم... هر چی فکر می کنم الان يادم نمياد چی بوده...

منو نگاه کن

سلام بیشتر از اینها به خودمون باید بها بدیم... به روزم و منتظر حضور گرمت توی وب لاگم هستم... فعلا بای... محمد...!!!

سلبی ناز

ديگه عمرا در اونجا بشنوند از باران هايی که گاه همه ی زندگی ام را يکباره خيس می کرد پشت ِ سر ِ هم... يادت هست...؟ اون کامنت ِ خودم توضيحی بود برای پاک کردن ِ چند تا کامنت که بی نام و با اسم ِ سه نقطه نوشته شده بود. همين. قصه های من و آدم ها هميشه هر روز ادامه دارد.

ساحل

سلام عزيزم سلام خدا به روزه و چشم به راه اومدنت.

منتظر قائم

باسلام وآرزوی توفیق وب ومطالب جالبی داری خوشا آنانكه سبز زيستندوسرخ رفتند اما امام ما امامي هميشه سبز، امام زندگي ،امام علم و... زمانه زبون تاب ديار وي نداشت اما جرات مرگ سرخ را هم به خود نمي داد 25شوال سالروز شهادت سبز سلاله پاك احمد(ص) برهمگان خاصه بر امام زمانمان ويادگار نبي(ص) وعلي (ع) ونائب بر حقش تسليت باد ان شاءالله از شیعیان راستینشان با شیم

ستاره دريايی

سلام اين حس که خيلی برای همه مون اشناست ولی زياد سخت نگير خدا کريمه فصلهای خدا همه قشنگه ولی من چون تو پائيز الرژی پيدا ميکنم و بعضی مواقع دلم عجيب ميگيره زياد با پائيز ميونم خوب نيست يا علی

ناشناس

دردهات رو جدی بگیر و کوتاه نیا! نشانه باید به حرکت و بلند شدن فرابخواند نه آروم گرفتن و کوتاه همتی! تو را ز کنگره ی عرش می زنند صفیر ندانمت که در این دامگه تو را چه افتادست!