باغ بی حرفی

هیچ چیز برای گفتن ندارم...

این روز ها کسی هم گیر نمی دهد که به روز کن ...

به جز قیصر که دیگر پیاله را سر کشیده است...

چقدر هیچ حرفی نیست...

یاد روز هایی که کلمات امان به هم نمی دادند به خیر...

/ 16 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلبی ناز

هنوز چیزی برای گفتن نداری؟ تولدت کی می آید؟

سلبی ناز

می اومد می ایستاد بالای پله ها... داد می زد خااااااااااالی!!!! اگه گفتی مامان اش چی می گفت؟!!

سلبی ناز

خيلی دوست دارم بيست ديگه وقتی خوب بزرگ شده بينم اش! بعد به فکرم رسيد آيا ما را هيچوقت يادش هست؟ يا ما رد پای کمرنگ و موقتی توی زندگی اش بوديم...

سلبی ناز

در کامنت پایین "سال" جا افتاده. بیست سال منظورم بود.

سلبی ناز

آمدم پیش پیش تولدت را تبریک بگویم. به روز کن برای تولدت. خوووووب خلوت کن و حرفی بزن. راستی چند تا شمع می گذاری اینجا؟

سلبی ناز

روزهای آخر است و من با حسرت و با ولع نگاهش می کنم... که این چندمین پاییز است که من...

سلبی ناز

مگه با تو نيستم......؟ تولده٬ بنويس... خيلی ديگه داری .... می شي هاااااا.... از اون هفته ست فهميدم که چقدر .... هستی که به حرفای من گوش نميدی! باور کن من به هر زبونی که بلد بودم با تو و با اون نسرين (بچه دماغو) حرف زدم ( و داد زدم... و التماس کردم... ناز کشيدم) و چند تا زبون هم کلا بلد نبودم اونا رو هم سريع يادگرفتم باهاتون به اون زبونا هم حرف زدم٬ اما چی شد؟ بگو دريغ از اينکه اصلا صدای منو شنيده باشين.... الو٬ می شه بگين من بايد به کدوم زبون با شما دو تا حرف بزنم؟ اصلن همه چی به جهنم٬ نميگين با خودتون من دوست شما هستم٬ بد ِ شما را که نخواستم هيچوقت! نمی شد چشماتونو ببندين٬ فقط ۱۰ درصد به دوستتون اعتماد کنين و به حرف اش گوش بدين؟ حالا هی بگو من فرصت ميخوام!!! نگفتی چه زبونی؟ بيا اينم فرصت... اما فرصتی شد برای از دست دادن٬ نه بدست اوردن... ای خدا... نمی تونی تصور کنی اين دو هفته چقدر تقلا کردم... آخه چرا نشد؟ يعنی اينقدر سرسختی لازم بود؟ عجيبه که يک ذره هم کوتاه نيومدی... يک ذره هم به حرفم گوش ندادی...

سلبی ناز

ای خدا بگم چکارت نکنه.... تولد اينجا مبارک چون باهاش خاطره دارم نه به خاطر اينکه مال تو هستش...