ما

غزلواره

اشکم دمید

گفتم: نه پای رفتن نه تاب ماندگاری

درد خزه ی کف جوی این است. گفت: آری

 اما دوگانه تا کی؟

یا موج وش روان شو یا در کنار من باش.

گفتم:‌دلم گرفته است

 مثل سکون ملولم.

...

...

...

اسماعیل خویی

/ 22 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غلامعلی مجاهد

بعدا تر ها توضیح میدید یعنی اینکه اصلا جرات نکنم بپرسم . چشم به کسر ش . در مورد شناخت اسلام و معارف علوی . نظر لطف و اشتباه شماست که من بیشتر میفهمم ولی خب من هم از بدو تولد مسلمون بودم . و اسلام رو صم بکم عمی نشناختم . و اگه کسی تبر بگیره دستش و خدام رو بشکونه بهش نمیگم چون اجداد من این خدا رو می پرسدیدن پس من هم . پس خدا رو فکر کردم و پیدا کردم و وقتی خدا رو پیدا کردم محمد و علی رو شناختم وقتی محمد و علی رو شناختم اسلامشون رو از روی یقین باور کردم . همین . ولی همه جوری در خدمتیم . پرانتز باز سیستم نظر دهی پرشین بلاگ قابلیت کامنت خصوصی نداره . وگر نه اون قدری هالیم هست که حرف خصوصی رو جار نمیزنن پرانتز بسته

سلبی ناز

اونقدر دلم براش تنگ شده که حد نداره... در تعجبم چطور کسی ناخودآگاه اينهمه در زندگی ام تاثير گذاشت اون روزها و هنوز هم فراموشم نمی شود حرف ها و نکته هايش... و هنوز هم مرور می کنيم و لبخند می زنيم... از طرفی دلم می خواهد بروم و باز بشنوم و... از طرفی می ترسم برايم تمام شوند... ببين يه «چشمک نزن دختر» اش را با خاطره ی عجيب اونروز چطور و چند بار مرور کرديم من و تو... تازه بماند بقيه اش و ... اونروز رفتن و همقدم شدن با قدم های تند و عجول اش تا کتابخانه و تا...

سلبی ناز

بستنی که هيچ گاه نمی خوردم و نمی خورم و اونروز نه نگفتم و البته تا ته اش را نخوردم ولی خب... فکر کنم دو ماهی می شه می خوام زنگ بزنم به صاحبهانه ی قديم و نمی دونم چرا نمی شه... شايد همين امروز و فردا... بيايی آخر هفته باز کمی روزهای گذشته را دل سير تماشا می کنيم...

سلبی ناز

سلام ... تنها و تنها سلام ... به یاد مسير پر از باران و شعر ابيانه...

سلبی ناز

سلام ... تنها و تنها سلام ... به یاد سلام های پر از هيجان اول هفته ها بعد از چند روز دوری...

سلبی ناز

سلام ... تنها و تنها سلام ... به یاد پل هوايی خيلی بلند دم دانشگاه و هميشه شاکی بودن ِ بعضی ها...

سلبی ناز

سلام ... تنها و تنها سلام ... به یاد صبح های ساعت ۶:۳۰ زمستان ۱۳۸۳ .... و اينکه جرات نمی کرديم حتی دستمان را از جيبمان بيرون بياوريم و يک پياده روی از ميدان پايين تا ميدان بالادست... وقتی همــــــــــــــــــه خواب بودند...

سلبی ناز

سلام ... تنها و تنها سلام ... به یاد تکرار همان سه پله ی سنگی... (چهار تا بود يا سه تا؟ الان که يکبار پايين رفتم به نظرم چهار آمد...)

سلبی ناز

سلام ... تنها و تنها سلام ... به یاد من... به ياد ِ تو... به ياد ِ ما...

دوست

دنبال سراینده ی این چکامه بودم که به کمک شما پیداش کردم. سپاس