...اين بهاره...؟

چند رکعت مانده به غروب با سايه های مسی رنگ-

چند درخت سيب و حوضی پر از ياد آب و مهتاب

خلوت کرده ای که چيزی شتک می زند به صورتت-حس می کنی سرماست-نيست؛

چيزی است که تو را ياد چيز ديگری می اندازد :

نوروزاست و ياد دوست......

اطراق سبزينه ها بر دلتان جاودانه بادا...

/ 8 نظر / 21 بازدید
سلبیناز

تقويم کوچک هشتاد و چهار رو بر می دارم... همان که کوچک است و نو.... همان که جلدش سبز رنگ است... ورق می زنم... همان ابتداست... رنگ قلم بنفش... و گاهی سبز و گاهی قرمز...

سلبیناز

چه عجب بانو جان... از اين ورا؟ البته که گاهی ديگ به ديگ می گويد...! و البته باز گاهی گلاب به روی مبارک همه٬ آبکش چيزی به آفتابه می گويد...! چه خوب که نوشتی... من که سکوتم ادامه دارد... انگار هميشه بايد چيزی باشد که اين گلو را بفشارد... چيزی که سنگينی کند... نه٬ خدا را شکر٬ می گذرد... نا شکری نبايد کرد... روزها خوب می گذرند...

سلبیناز

می دونی٬ خوبی اين صفحه اينه که من به شدت و به غايت اينجا آرامم و راحت و آسوده... و گاهی تنها و در امان... پس بی هراس تا صبح می توانم کامنت بنويسم... نه فقط برای تو ... برای خودم هم... حرف هايی که در کلبه ی هيچ کس ديگری نمی توان زد به جز همين جا... خوبی پاييز تو همين است که خوب بودی و آن را از آن من کردی... چقدر بايد حرف زد؟ نه بدتر اينکه چقدر بايد حرف نزد؟؟؟؟ نه بدتر اينکه چقدر بايد حرف زد و بقيه را نگران کرد... شايد بدتر اينکه چقدر بايد حرف نزد و بقی را دچار سو تفاهم کرد؟ بدتر اينکه آنقدر اينجا راحت می توانم هذيان هايم را بنويسم که می ترسم... نه بابا منو ترس؟!! می دانی که من هم بی هراس پيش می روم هم بی پروا...

سلبیناز

حرف می زنم... می نويسم و سرم بدتر گيج می خورد.... صفحه ی مانيتور ش روع می کند به چرخيدن... می چرخد و من هم می چرخم... انقدر که وقتی سرم را بلند می کنم می بينم پرده ی اتاقم هم می چرخد... پنجره می چرخد... ساعت روی ديوار می چرخد... ميزم... کتاب ها... می چرخند... می چرخم... بعد انگار من نقطه ی کانونی می شوم که همه چرخيدن ها دور من می چرخند... بعد حرکت سريع تر می شود... تند تر و تند تر می شود... رنگ ها و حجم ها با هم قاطی می شوند... ديگر بايد چشم هايم را ببندم.... چشم هايم را می بندم... صدا ها شروع می کنند به چرخيدن... صدا ها... گوش هايم را می گيرم... نوبت به دنيای خودم می رسد... نمی شود فرار کرد... من مانده ام...در اين نقطه... در اين کانون... چه کنم؟

فرزادخان

سلام .سال نو و نوروز زيبا مبارک.اميدوارم سال خوب خوشي داشته باشي....چرا آپ نميکني؟

paeez

سلبيناز ناز من ....تمام حرف ها ی زده ات برای جان من ....قربان همه صبوری هايت ....همه چيز اينجا مال توست ...من هم حتی ....

محمد امیرخانی

سلام عزيز دل ... چرا مهمون نمی خايم ؟ خوبشم می خوايم اما دلی نمونده که پذيرای مهمون باشه .... سفره ی ما بيش از اونچه فکرشو بکنی خاليه عزيز .... اما قدمت روی دل ما .... بازم بيا خوشحال ميشم .... وبت و مطالبت خيلی عاليه .

بلقیس

عرض می شه سلام... فردا نه پس فردا می بينیمت....