الرحیل! الرحیل!

هیچ وقت یادم نمی ره وقتی برای اولین بار این جمله را خوندم چه حالی شدم...

« الرحیل! الرحیل! اکنون بنگر حیرت میان عقل و عشق را!

اکنون بنگر حیرت عقل را و جرات عشق را!

بگذار عاقلان ما را به ماندن بخوانند...

راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است جاودانه ماندن در جوار رفیق اعلی

و این اوست که ما را کشکشانه به خویش می خواند. »

فتح خون شهید مرتضی آوینی

/ 29 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کسی خانه اش در «هفت قدمی» شماست و مدتهاست نيامديد

سلام خانم کجاييد ؟ بياييد ببينيد چقدر تهران تاريک روشن ميشود ؟ بياييد ببيند که روزها و مدتهاست بانوی پروانه های شهرما نميخندد .. انقدر دلتنگ و احساس تنهايی ميکنند که چشمهای نازش رنگهايی را جزيی از وجود نازنينش است را سياه می بيند .. کجاييد که به او نشان دهيد که باران خواهد آمد . گوش کنيد بانوی بهترين شهر دنيا! اينجا در شهر من موج موج حس دلتنگی ، دلگيرش ميکند و غصه دار و او همه اش می انديشد که تاب تحمل و صبر ندارد ... برايتان عجيب نيست او؟؟؟ .. او که هميشه صبر کردن و تو کل و از توی چشماش ياد ميگرفتيم حالا انقدر بی حوصله است که حتا سلام را بی جواب ميگذارد ... ميشناسيمش .هم من هم شما او اينجور نبوده مگر اينکه بر خودش مشتبه کرده است که بالهای پروانه ايش شکسته است ولی نشکسته من ميدانم ... شما ميداني .. پس کمک کن که بال بگشايد ... بال پروازش باش .. که بپرد .. که زمين گير اين حس سياه نباشد ...........

سلبی ناز

کامنت زير را خواندم و بی اختيار گريستم...

سیدعلی

سلام. عمران صلاحی مرد. چون چند تا نظر قبلی ازش نقل قول کرده بوديد،‌ گفتم خبر بدهم گرچه خودتان خبر داريد. //فتح خون قشنگ است،‌ احساسات را بر می انگيزاند. يادم می آيد وقتی قبلن ها خواندمش،‌ به اين فکر فرو رفتم که اگر سيد مرتضی آوينی زنده بود، بخش آخرش را که ناکامل مانده چطور می نوشت؟ چند بار به اين فکر کردم و عاقبت به اين نتيجه رسيدم که بخش آخرش را بايد تجربه کرد. که البته بعد از تجربه کردن ديگر نيستي که بنويسي و همه را از تجربه ات با خبر کنی! مثل شهيد آوينی.

سلبی ناز

صبح که می شه... (بقیه اشو تو خلوت زمزمه کن) / الان صبح. عقربه کمی آنطرف تر از هفت...

ساحل

سلام عزيزم با يک سوال و جواب مهدوی به روزم. راستی زشته اسمت پاييز باشه و تو پاييز آپ نکنی ها! نميدونی چقدر يک عصر شاعرانه پاييزی که برگريزان هم هست توی آرامگاه حافظ حال ميده.

سلبی ناز

چه بگويم... سخنی نيست... تا واژه ای را دست می گيرم و نگاهش می کنم ناگهان فرو می ريزد و شن هايش از لای انگشتانم سر می خورند به سمت ِ جاذبه ی زمين... ندارم که بگويم...

ساحل

يه شب تو پاييز که غمت سر به سر دل ميذاره .....همونی که بيشتر از همه دوستت داره

سلبی ناز

... خبرم نشد تونستی پيداش کنی و دانلود کنی؟ ... بنويس اينجا را دوست...